تبليغاتX
آخرین رز خاکستری
 

خوردم قسم تا بعد از این
با چشم باز عاشق شوم
حالا که آمد دیگری من می روم ~ من می روم
خدا حافظ  ... خدا حافظ ...
حالا که دست دیگری بر هم زده دنیای ما
حالا که بر هم می خورد آرامش فردای ما
خدا حافظ  ... خداحافظ ...
ای تکیه گاه ناتوان از نا امیدی خسته ام
از بیم فرداهای  دور بار سفر را بسته ام
گفتی که در سختی و غم پشت و پناه من شوی
در تیره راه زندگی فانوس راه من شوی
حالا که پشت پا زدن برای تو آسان شده
حالا که لحظه های تو از آنه  , این . آن شده
خداحافظ ... خداحافظ ...
خداحافظ ... خداحافظ ...

+ نوشته شده توسط SARA در پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 14:54 |

 

در زندگی روزهای مهمی است ,آدم هایی را ملاقات می کنیم که مثل:

یک شعر زیبا , وجود ما را از هیجان به ارتعاش می آورند. آدم هایی که

غنای دست دادنشان همدلی ناگفته ای را بیان می دارد و سرشت مطبوع و

سرشار آنها به جان مشتاق و بی قرار ما آرامشی شگفت را ارمغان می دهد

که خداوند در هسته ی آن است . پیچیدگی ها و تحریک پذیری ها و

نگرانی هایی که ما را در خود گرفته اند, مثل: خوابی که ناخوشایند می گذرند

و ما بیدار می شویم تا زیبایی دنیای واقعی خداوند را به چشم هایی دیگر

ببینیم و با گوش هایی تازه بشنویم!!    

 

و چه سخت است بیداری اما در حسرت . . .

 

 

ولنتاین مبارک  ... خیلی وقته منتظر امروز بودم ..

گل رز آبی ...  هیچوقت از یادم نمیره . . .

تا همیشه دوستت دارم . یکی مشکی یکی سفید ...

+ نوشته شده توسط SARA در بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 0:22 |
 

زندگی یک صبح بهاری است

اگر دوستی داشته باشی

کسی که با او راه بروی

با او حرف بزنی

به جانبش رو کنی

زندگی یک صبح بهاری است

اگر دوستی داشته باشی

تا کمی آفتاب را با او قسمت کنی,

که تو را یاری دهد

پس حالا و همیشه تو را یاری هست !!!

 

+ نوشته شده توسط SARA در بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 14:20 |

 

بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند

بعضی  برای مدتی می مانند ,

روی قلب ما ردپا باقی می گذارند .

و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم. . !!!

 

20 مهر شیرین ترین روز ...

این متن رو تکذیب کردی  اما حالا . . .

+ نوشته شده توسط SARA در هفدهم بهمن 1385 و ساعت 20:54 |

 

دوست موجود نازنینی است

که داوودی هایش  را برای تو می چیند

پیشکش می کند و اندیشه ی سودا ندارد ,

و غنچه هایی را که از دست می دهد ,  هرگز نمی بیند .

اما توشه ی دوستی را قدر می دارد

بهترین های خویش را به تو می دهد ,

                         و هم باز دوباره می کارد!

+ نوشته شده توسط Amin در هفدهم بهمن 1385 و ساعت 20:22 |
دل تنگم دل تنگ شعري که نخوانده ام

و فرشته اي که نديده ام


 و شايد اصلا نبينم فزشته اي که پيشاپيش من راه مي رود.

حالا ديگر نمي دانم
دوستت دارم چند بخش است؟

نمي دانم بخش کردن دوستي تا کجاي اين دل

 دل
ادبار بي درمان بدون فرشته ها دوام مي آورد. تاب سفر ندارم

و هي باز مي شکنم.

+ نوشته شده توسط Amin در دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 13:38 |

دریا آرام است و هوا آفتابی و جز صدای امواج و

مرغان دریایی صدایی به گوش نمی رسد .

من و تو شانه به شانه هم بر روی شن های گرم

ساحل قدم می زنیم . . .

ناگاه تو بر می گردی و پشت سرت را نگاه می کنی

و می گویی (( ببین ! ))

و من نگاه می کنم . . .

جای پاهایمان تا بیکران پیداست.

تو لبخند می زنی و می گویی :

((تا ابد پا به پای تو خواهم آمد )) و هنوز حرفت

تمام نشده که موجی می آید و ساحل را می شوید.

+ نوشته شده توسط Amin در دهم بهمن 1385 و ساعت 23:58 |

 

خیلی وقت بود من و امین به وبلاگ سر نزدیم

 

شاید من فکر می کردم که هیچوقت اینطوری به

 

وبلاگمون نیاز پیدا نمی کنم اما حالا تنها دلخوشیم

 

برای اینکه حرفامو به یکی( . . . ) بگم این وبلاگه.

 

امیدوارم هر کسی به آرزوش برسه . . 

+ نوشته شده توسط Amin در دهم بهمن 1385 و ساعت 23:53 |
زندگی بازی است

ما خود صحنه می سازیم

تا بازیگر بازیچه های خویشتن باشیم

وای زین درد توان فرسا

من بازیگر بازیچه های دیگران بودم

گرچه می دانستم این افسانه را از پیش

- زندگی بازی است زندگی بازی است -

+ نوشته شده توسط SARA در پنجم خرداد 1385 و ساعت 21:0 |

من تو را به باغ خود خواهم برد

وبه وسعت یک کاج

برایت از تنهائیم خواهم گفت

تورا با همه ی برگ های باغ آشنا خواهم کرد

وتو را به آوازگنجشک های پرسه زن همراه خواهم کرد

آه....که این همه نا امیدم

از طلوع

وفریاد

و تنها لبریز ازخاکستری

واز چیزی مانند تردید

دلهره

اضطراب

ودر پایان نیز تنها ئیم

که چقدر دلم پر است از این درد دل ها برایت

وباز

درباغ خویش خواهم گرداند تو را

گرد دایره ی همه ی لحظه های عمرش

زیر هر بوته ی دیوانگی اش

تصا ویر بیتوته کردن هایم را

وکز کردن هادرکنج انزوا های پاییز ام

و گریختن

به گریستن را نشانت خوا هم داد

همه جای باغ را

من به تو

می شناسانم

جاهایی که جای کسانی بودند ونبودند

ونیستند را

سایه هائی که باید شنیده می شد

وبعدظهر هائی که باید متبسم می بود را

و آفت هائی که نباید می آمد وآمد

و خواهد آمد را

تا واژه هایمان را

نه...نه...

واژه هایم را

تکه تکه هایم را

همه ی مرا و نه غیر از هیچ مرا ببینی

ببینی که زیستن من

سبز بودن من

ودرخت شدن من

در برهوت این کویر

نه به خورشید مدیون بود و هست

و نه به شعری که در بالاخره ای نیز خواهد مرد

و نه قانونی که تو گفتی لعنتی

و هست

- وخواهد بود شاید -

آه اگر باغي مي داشتم........

 

آه اگر توئي مي داشتم..........!!

+ نوشته شده توسط SARA در بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:6 |


Powered By
BLOGFA.COM


امين سارا