من تو را به باغ خود خواهم برد
وبه وسعت یک کاج
برایت از تنهائیم خواهم گفت
تورا با همه ی برگ های باغ آشنا خواهم کرد
وتو را به آوازگنجشک های پرسه زن همراه خواهم کرد
آه....که این همه نا امیدم
از طلوع
وفریاد
و تنها لبریز ازخاکستری
واز چیزی مانند تردید
دلهره
اضطراب
ودر پایان نیز تنها ئیم
که چقدر دلم پر است از این درد دل ها برایت
وباز
درباغ خویش خواهم گرداند تو را
گرد دایره ی همه ی لحظه های عمرش
زیر هر بوته ی دیوانگی اش
تصا ویر بیتوته کردن هایم را
وکز کردن هادرکنج انزوا های پاییز ام
و گریختن
به گریستن را نشانت خوا هم داد
همه جای باغ را
من به تو
می شناسانم
جاهایی که جای کسانی بودند ونبودند
ونیستند را
سایه هائی که باید شنیده می شد
وبعدظهر هائی که باید متبسم می بود را
و آفت هائی که نباید می آمد وآمد
و خواهد آمد را
تا واژه هایمان را
نه...نه...
واژه هایم را
تکه تکه هایم را
همه ی مرا و نه غیر از هیچ مرا ببینی
ببینی که زیستن من
سبز بودن من
ودرخت شدن من
در برهوت این کویر
نه به خورشید مدیون بود و هست
و نه به شعری که در بالاخره ای نیز خواهد مرد
و نه قانونی که تو گفتی لعنتی
و هست
- وخواهد بود شاید -
آه اگر باغي مي داشتم........
آه اگر توئي مي داشتم..........!!
+ نوشته شده توسط SARA در بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت
22:6 |